|
|
|
در نيمه شب ميان بيست و دوم و بيست و سوم مهر هزار و سيصد و پنجاه در تهران به دنيا آمدم. يادم هست روزی سيد رضا محمدی اين تاريخ را پرسيد. بعد گفت «مهر كه ميزان است. خوب است. بيست و دو و بيست و سه يكی جنگ است و يكی قلم.» پس پای سيد رضا كه گفت سرنوشت من را ميان شمشير و قلم رقم زدهاند.
چيز زيادی از بچگيم يادم نيست. يكنفس دويدم تا به بزرگی برسم. پدر و مادرم هم __ خدا عزتشان بدهد __ يكسره همه كارشان را وانهاده بودند تا به امور من برسند. چشم داشتند چيزی بشوم كه نمیدانم شدم يا نه. بعد كه بزرگ شدم، رفتم دانشگاه؛ دانشگاه صنعتی شريف. جای دلنشينی بود. اين شد كه از سال هزار و سيصد و شصت و هشت تا هزار و سيصد و هفتاد و هفت به بهانهی رياضی خواندن آن اطراف ول گشتم و خوش گذراندم.
اگر از من بپرسند چهكاره ام، نمیدانم. نوشتن را دوست دارم. الان هم كارم اين است كه نوشتههای ديگران را میخوانم و بهشان پيشنهاد میكنم كه چنين كنند و چنان تا نوشتههاشان بهتر شود. اما اين هم شد كار؟
وقتی میخواستم ازدواج كنم، پدرزن امروزم ازم پرسيد چهكاره ام. دروغكی گفتم ويراستار. نه كه ويرايش ندانم يا نكنم، دوست ندارم ديگران ويراستار ببينندم. گفتم نوشتن را دوست دارم؟ ها! همين هم شد كه اين گوشه را گرفتم تا درش بنويسم.